جعفر شهرى باف
27
طهران قديم ( فارسى )
مىرسد و چون به رد صدا مىرود جوان زنى را مينگرد كه به روى زمين پيچ و تاب خورده خدا خدا مىكند و چون كبريت كشيده به تفحص ميپردازد معلوم مىكند حاملهء پابماهى است كه هنگام وضع حملش مىباشد ، با اوضاع و احوالى چنين كه شوهرش در هفتهء پيش مرده ، مادر شوهر وى را از خانه رانده بناچار روانه حضرت عبد العظيم گرديده ميان راه درد حمل امانش بريده در اين نقطه از پا درش انداخته است . چون داستان او را مىشنود كه جز مضطر بىپناهى نميباشد و از عزيمت بسوى حضرت عبد العظيم هم هدفى جز بىهدفى نداشته است ، جوال گندم را از روى الاغ برگردانده سوارش كرده روانه مىشود و در حضرت عبد العظيم به عنوان خواهر به خانهايش سپرده وسايل زايمانش را فراهم مىسازد و در اولين ساعت فردا هم الاغ خود را كه تنها داراييش بوده فروخته برايش لوازم زندگى و ما يحتاج فراهم مينمايد و جهتش تا زنده است متعهد مخارج مىشود . زن پسرى مىآورد و قنبر هم به عهد خود در مخارجشان پايدار مانده سالها سپرى مىگردد تا اجلش فرا رسيده دار فانى وداع مىكند ، اما داستان بدينجا خاتمه نيافته منتهى به بعد مرگ او مىشود . در اين هنگام كه قنبر مرده براى غسل و كفنش مىبرند حاج محمود نامى هم از محله صابونپزخانه فوت مىكند كه او را نيز به غسالخانه مىآورند . اين حاجى محمود مرد متمكنى بوده كه تنها دويست و پنجاه خانه و دكان در اجارهء اين و آن داشته و مقبرهء مجللى هم براى خود در حضرت عبد العظيم بنا كرده بود ، نعشش بيش از دو هزار تشييعكننده داشته بوده است . سبب مرگ حاج محمود هم آن مىشود كه مستأجر يكى از خانههايش دو ماه كرايه را پس انداخته ، چندين بار امروز و فردا كرده بوده حاج محمود هم كه طاقتش طاق شده بوده ، رفته اثاثيهاش را ميان كوچه ريخته در را برويش قفل مىكند و چون در تخليه اتاق و بيرون ريختن مستأجر و بر و بچههاى او تقلاى زياد كرده حرص و جوش مىخورد عرق كرده سينهپهلو نموده « تختهبند » « 37 » مىشود
--> ( 37 ) . سينهپهلو ، ذات الريه .